دعای آرامش

«خداوندا! آرامشی عطا فرما که بپذیریم آن‌چه تغییر‌نیافتنی است‌ و شهامتی که تغییر‌دهیم آن‌چه تغییر‌یافتنی است و خردی که تفاوت این‌دو را دریابیم!»

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
تگ ها : دعای آرامش

تقدیم به نفرت انگیز ترین آدم در زندگیم

دل خوش از آنیم که حج می رویم    

غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم

او که همین جاست کجا می رویم

حج به خدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و امن یجیب

امیدوارم که روزی بتوانم ...

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

من و تنهایی

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ...

من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزم .

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها : من و تنهایی

نقطه پایان

آنقدر آرزوهایم را به گور بردم که دیگر جایی برای جسدم نیست .

 

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها : نقطه پایان

خواجه عبداله انصاری

خدایا آفریدی رایگان،روزی ام دادی رایگان،پس بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان .

 

e1¯ b6' b/1

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

سهراب سپهری

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها : سهراب سپهری

رمیده

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم ، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ،ای دل دیوانه من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا،بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخ زاد

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
تگ ها : رمیده